تبليغاتX
ღ♥ღمینـویســم،فقط همین...ღ♥ღ
ღ♥ღمینـویســم،فقط همین...ღ♥ღ
ღ♥ღهرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشقღ♥ღ
رو به غروب

ریخته سرخ غروب
 جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
 مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
 سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
 لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
 تیرگی می اید
 دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
 دلم افسرده در این تنگ غروب

 

کابو3شب

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/04/29 و ساعت |
قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است

 

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/04/25 و ساعت |
روشن شب

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
 گر به گوش اید صدایی خشک
استخوان مرده می لغزد درون گور
 دیرگاهی ماند اجاقم سرد
 و چراغم بی نصیب از نور
خواب درمان را به راهی برد
بی صدا آمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
که نگاهی درتماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
آتشی روشن درون شب

شب آتشی

 

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/04/18 و ساعت |
چرا؟


   زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم.

دکتر شریعتی

 

 

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/04/14 و ساعت |
سلامی دوباره

سلام

اولا باید بگم که پست قبلی یه جور نظر هواهی بود درباره ی  خودکشی

میخواستم ببینم دوستام چه نظری درباره ی خودکشی دارن همین!!!

ببخشیداگه سر کار بودین

دوما باید بگم

تابستووووون

اومد

اینم اولین آپمه

انگاری که قهری با من

انگاری دوسم نداری

مگه عشق تو من نیستم

پس چرا تنهام میزاری

از سکوت تلخ جاده

دل اسمون گرفته

از صدای ناله باد

دل قاصدک شکسته

میون دلهای عاشق

دل من عاشق ترینه

حتی با چشمای بسته

می تونه تو رو ببینه

انگاری که قهری با من

انگاری دوسم نداری

مگه عشق تو من نیستم

پس چرا تنهام میزاری

از سکوت تلخ جاده

دل اسمون گرفته

از صدای ناله باد

دل قاصدک شکسته

میون دلهای عاشق

دل من عاشق ترینه

حتی با چشمای بسته

می تونه تو رو ببینه

 

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/04/02 و ساعت |
بای تا .... نمیدونم

سلام

آخرین آپمه

دارم میرم

دست خودم نیس

از این در به اون در

از این ور به اون ور

اما دیگه نمیشه

آدم هم تحملی داره

چاره ای نیس

باید رفت

واسه چی باشم؟؟

دلمو به چی خوش کنم؟؟؟

به درس؟؟؟به آینده ی روشن یا تاریک؟

به چی؟

الان که این اپمو تایپ میکنم تصمیم خودمو گرفتم

اره اینجوری بهتره

نه من نه کس دیگه ای عذاب میبینه

عذابشون فقط چند روز اوله و بس

خب ببخشید که این چند وقت مزاحمتون بودم

حلالم کنینا

خداحافظ همین حالا

 

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/03/25 و ساعت |
برو گمشو

یه شعر قدیمی اما زیبا طبق مکتب واسوخت

اشتباه کردم که بهت فرصت دادم

هنوزم میفته از اون صحبت یادم

که میگفتی دوستت دارم همیشه پیشتم

فکر کردی سریع خر میشم بی صفت

میخندی به ریش من

عروسکم بودی ولی برو از پیش من

 برو گمشو برو گمشو خیلی پستی

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/03/04 و ساعت |
وای ... امتحان

سلام به دوستای گلم

 

از اینکه این مدت لطف کردین و همراه من بودین ،ممنون

 

میخواستم بگم که دیگه نمیتونم آپ کنم تا اتمام امتحانات

 

دلم براتون تنگ میشه

بای تا بعد امتحانات

kaboo3shab.blogfa

|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/02/17 و ساعت |
رد پا


شب هنگام ، كه ماه كامل شد

از ستاره ها بپرس

عشق مرا

و باران را قسم بده

كه چشمان نمناكم را به يادت بياورد

از سنگفرش خيابان هاي شهر

بي طاقتي قدم هايم را جويا شو

آنها صداي قدم هايم را از بر هستند

باران هم شاهد است ...

همه به تو خواهند گفت كه عشقم حقيقت بود

چيز زيادي نخواستم

قانع بودم ، به يك جمله از زبان تو

ولی ...

از باران گمشده ات را طلب كن

آي !

هميشه هرگز !

لحظه اي درنگ كن

رد پايت را روي قلبم جا گذاشته اي ...
 
|+| نوشته شده توسط : باید بگم؟؟؟ در 87/02/16 و ساعت |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Free Theme Blog

Theme & Template