من متولد شدم
تولدم نیس اما دارم به یه جور خود شناسی میرسم
فقط همین

سلام خوبین خوشین؟![]()
خواستم به تقلید یکی از دوستام خاطره بچگیامو بنویسم
اولین چیزی یادم میاد باور کنید اینه که همش مامانمون رو اذیت میکردیم آخرشم از دستش در میرفتیم بعد می اومدیم منت کشی مامان منو میبخشی مامان منو ببخش و از این حرفا بعدش میگفت تو بیا تو میخشمت راس میگفت ما رو کامل میبخشید اما بعضی وقتا گوشامون قرمز میشد![]()
.هنوزم وقتی همه دورهم جمع میشم یاد ایام میکنیمو میخندیم ای کاش الان همه به همون صداقت و پاکیه قبلا بودن اما الان.....![]()
دومین خاطره هام این بود که میرفتیم خونه مامان بزرگو بابابزرگ به مامان بزرگ که میگفتیم بی بی ![]()
بابابزرگم خیلی مرد باصفا و دست و دلبازی بود خیلی خدا رحمتش کنه.روز تاسوعا عاشورا حدودا ۶ سال قبل روز ۱۰ محرم بعد از نماز صبح از خونه برخلاف نظر بی بیم زد بیرون طرفای ظهر بود که سر از یکی از زمین های کشاورزی درآورده بود اما چه فایده که...... ![]()
![]()
باور کنید وقتی خبرشو شنیدم خندم گرفت وقتی خواستم به داداش بزرگترم بگم خندم گرفت شوکه شده بودم.![]()
![]()
هر چی بگم از این بابابزرگم کم گفتم همش ما سه ما شعر میخوند اواز میخوند وقتی میرفتیم خونشون واسه ما طناب درس میکرد تاب بازی میکردیم که یادمه یه روز تازه رفته بودم حموم که از روی تاب افتادم چیزیم نشد ولی دوباره رفتم حموم
ولی مامان بزرگم اوه اوه اینقدر سخت گیر اینقدر سخت گیر که نگو
. وقتی میرفتیم تو باغشون یکم انجیر یا انار یا عناب بخوریم از لای پرچین ما رو میدید و تک تک مارو صدا میزد بیاین بیرون
انوقت اگه بابابزرگم بود حتما جلوشو میگرفت و میگفت بزار بخورن
.بی بیم اونقدر سخت گیرو اینا بود حتی تا اینجا که حدودا ۸ سال قبل بود نشسته بود و همونطور که دستش روی ران پاش بود یه ۲۰۰ تومانی تو دستش بود وقتی من اومدم قشنگ گرفت پوشوندش تا من نبینم ای ای ای من شاخ درآوردم
حیاطشون خیلی خیلی بزرگ بود و پر درخت وای اما ببخشیدا گلاب به روتون وقتی نصف شب میخواستیم بریم دستشویی که توی حیاط بود من که همش مامانمو بیدار میکردم اصلا همه میترسیدن برن اوجا دستشویی اونور جیاط بود کنار جاده که مشرف بود به جاده و زمین های کشاروزی
.مامانم روی ایوون وامیستاد و من بدو بدو میرفتم و بدو بدو می اومدم البته دقت کنید یکمش اینجا به لحاظ مسائل......سانسور شد ![]()
![]()
![]()
الانم که دارم مینویسم عکس بابابزرگمو میبینم . بابابزرگم وقتی چایی که میخورد همیشه توی یه لیوان بود و چایی رو شیرین میکردو با نون میخورد خونشون میرفتیم همیشه آبگوشت بود یه وجبم روغن روش بود
شبای تابستون هم توی حیاطشون میخوابیدیم با پشه بند چه حالی میداد
پشه بندشم اینقدر بزرگ بود که هممون رو جا میداد یادش بخیر وقتی که میخواستین بریم بیرون پشه بند یه جوری آروم اونو بازمیکریم و میرفتیم اونور که انگار مارو زنبور نیش زده مث برق میرفتیم
دلم تنگ اون روزاست![]()
مرغو خروس و این هم بودن که لونشون شده بود همون تنور سنتی مامان بزرگم بود.نوناش خیلی خوشمزه بودن خیلی
تازشم ماجرای ازدواج مامان و بابا بزرگم خیلی جالبه بعدا براتون مینویسم و اینکه یه اتاقی بود که خیلی ترسناک بود
فعلا بای تا های موفق باشین قسمت بدی تو راه ![]()
![]()
هر چی پل بوده شکستی
چی بهت بگم عزیزم
وقتی کوله بار رو بستی
وقتی حتی دیگه چشمات گریه هامو نمیبینه
وقتی که عروسکاتم پای حرفام نمیشینن
واسه التماس و خواهش دیگه شاید خیلی دیره
آخر قصه همیشه اون که باید بره میره
داری میری تو نرو
نرو پیشم بمون
داری میری تو نرو
نرو پیشم بمون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تک و تنها و شکسته
تو سکوت سرد خونه
دیگه بعد رفتن تو
چیزی از من نمیمونه
نمیگم بی تو میمیرم
چون میدونم که میدونی
نمیگم بمون کنارم
چون میدونم نمیمونی
واسه یه لحظه چشاتو از مسیر جاه بردار
تو چشای من نگاه کن بعد بگو بعد بگو
خدانگهدار
داری میری تو نرو
نرو پیشم بمون
داری میری تو نرو
نرو پیشم بمون

عشق سرابی در دل دریاست
امشب حالم خوبه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوب
امشب توپ توپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم
نه نه
مواد مصرف نکردم معتاد نیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستما
ممنونم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اره من دیوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم
بای تا های![]()
میخوام بنویسم
همونطوری که عنوان وبلاگم مجبورم کرده
شاید آهنگین باشه
شاید نه
نمیدونم
راستی قلم چیه؟
صرفا برای نوشتن؟
نمدونم چیه اما مینویسم
شاید اهنگین باشه
مثل مشیری
بی تو مهتاب شبی از آن کوچه ....
میخوام برنده باشه
آسمونو بشکافه
تاریخ و عوض کنه
ستاره ها دورش جمع شن
نشن هم مهم نیس
چون مجبورن
چون آهنگینه

بی مقدمه شروع میکنم داستانمو چون بی مقدمه شروع کردم سفرمو
بلیطمون یعنی منو دوستم حسین ساعت(بزا فک کنم همین الان یادم رفت)9 شب بود .سوار اتوبوس شدیم اگه بشه اسمشو گذاشت اتوبوس صد رحمت به گاری.
نهار نخورده بودم راستی شامم نخورده بودم همینجوری عجله ایی سوار اتوبوس شدم .البته حسین کامل به خودش رسیده بود(شکمو)داداشم علی برای بدرقم اومده بود سربازه دمش گرم بهمون حسابی حال داد به قول خیابانی(گزارشکر فوتبال) مارو به وجد آورد .
اتوبوس ساعت9:30 راه افتاد.منم چند تا دعا کردمو صلوات فرستادم که سالم برسم اونجا.
توی اتوبوس که نمیتونستیم بخوابیم خسته هم بودم مریضم بودم اما با این حال رفتم مشهد.ساعت دوشب بود که توقف کرد.ماهم توی اون هوای سرد با شیکم خالی چیپس کچاپ و پفک و تی تاپ و اینا خوردیم منم حساس زرتی مریضتر شدم سه ساعت بعدش مشخص شدوشیکمم هی قاروقورهای عجیب و قریب میکرد.صبح شد و رسیدیم.یکی قاسم آباد پیاده میشد .یکی پارک ملت. و بعضی ها هم مثل من ترمینال.ترمینالش خوب بود.بزرگ بود.توی همون ترمینال صبحونه کره مربا خوریم چون بسته بندی بودو فقط نیاز به یه قاشق تمیز داشت همین.خوردیمو رفتیم بازار رضاوای کاش نمیرفتیمومن مریضو هوا یکم گرم بازار رضا هم شلوووووووووووووووووغ بود .باور کنین ساید بازار رضا بزرگ باشه اما همه مغازه ها جنسای تکراری داشتن همشون.خلاصه یه دو سه ساعتی خیلی هم اعصابم ریخت به هم (حالا بماند چرا حالا چون شمایی یکمشو میگم1:خیلی خیلی مریض بودم2:با دوستم دعوام شد3:ابجیم توقعاتی توی خرید ازم داش که وقتی بازار رونگاه میکردم گریم میگرفت4:هفته نیروی انتظامی بود و همه جا بوددن اههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه) اونجا بودیمو چند تا چیز خریدیمو رفتیم حرم.عجب صفایی داشت.اصلا دل ادم وا میشه وقتی نگاه میکنه.وقتی هم که از دور دیدمش دلم آرووووم گرفت.خلاصه بعد از حرمو چند تا عکس گرفتن توی حرم، اومدیم بیرون.یکم دیگه خریدامون رو انجام دادیمو رفتیم شام بخوریم که ای کاااااااااااااااش پام میشکستو نمیرفتم .ساندویچ همبرگر خوردیم.حالم داشت بد میشد به وسطاش که رسیدم حالت تهوع گرفتم دیگه نخوردمو توی اتوبوس موقع برگشت فشارم افتاد .حالت تهوع.عرق سرد.چشام داشت سیاهی میرفت.اصلا نمیدونم چم شد یهویی اما یهویی احساس تشنگی کردم .حسینو بیدار کردم بهش گفتم بیدار شو دارم میمیرم پاشو برا آب بیار.بخدا دوس داشتم بمیرم اونجا آخه آبروم داش میرفت منم اینقدر حساس.حتی یه چیزایی تا قبل از گلوم اومدن اما خدارو شکر بالا نیومدن.بعدش حسین اب آورد آب خوردم یکم منم که تا حالا اب نمیخوردم توی همچین جایی مجبور شدم.نمیدونستم توی چه لیوانی آب میخورم فقط فهمیدم فلزی بود.از کنار لبامم هم چند تایی آب ریخت روی شلوارم بعد از چند ثانیه اون عرق سرد کارشو کرد تنم به لرزه ایی افتاد که هر کی منو میدید فک میکرد دارم شونه هامو به منزله رقص تکون میدم.بعد از چند دقیقه توی همین حالتها خوابم برد تا چند ساعت کوتاهی بعدش به کارایی که توی روز سفر انجام میدادم فک میکرد.خودمو سرزنش میکردم آخه اون کارایی که میکردم نکردم.اون جوری که میشد نشد.اصلا همه چیزام ریخت به هم.قبلش که میخواستم برم کلی نقشه ریختم و حسین به افکارم میخندید.اما به هیچکدومش نرسیدم البته به کلی ترین هدفم رسیدم که اونم زیارت اما رضا بود.
همین دیگه بیش ازحد نمیگم اگه کسی تا آخرش خونده ایووووووووووول دمش گرم . باور کنین حال نوشتن نداشتما.
چند تا عکسم میزارم که خودم گرفتمش


عیــد رمـضـان آمـد و مــاه رمـضـان رفت
صد شکر که این آمد وصد حیف که آن رفت

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه
خواهد به سرآید غم هجــران تــو يـا نــه
اي تيـر غمـــت را دل عشــاق نشانــه
جمعي به تو مشغول تو غايب زميانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد
پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد
عارف,صفت وصف تو در پیر و جوان دیــد
يعني همه جا عكس رخ يار توان ديد
ديوانه نیم, من, كه روم خانه به خانه
هر در كه زنم,صاحب آن خانه تويي,تو
هرجا كه روم, پرتو كاشانه,تويي, تو
در ميكده و ديـر كه جانانــه تــوي,تــو
مقصودمن از كعبه و بتخانه تويي, تو

امشب اولین شب قدر
امیدوارم که از این شبها به خوبی استفاده کنین و منو از دعاتون بی بهره نزارین![]()
![]()
![]()



